آدمک 2

آدمک تنهایی را دوست نداشت! ولی خب! تنها بود!

تنهای تنها!

خیلی وقتها زانوهایش را میگرفت توی بغلش و غصه میخورد! چه شبهایی که از تنهایی لبریز بود و از لای پرده ی حریر جلوی پنجره نور ماه را نظاره می کرد.

شاید ماه اورا می فهمید ولی چه فایده سکوت بود و سکوت. نخل تنومند جلوی پنجره انوار ماه را چند صدتکه میکرد و از لابه لای برگهایش که در نسیم سبک شبانگاه اواسط پاییز تکان میخوردند به چشمهای لبریز از اشک آدمک می تاباند.

درد جانکاه درون آدمک سنگین تر از این حرفها بود حتی آه هم نمیتوانست بکشد. 

آدمک بارها و بارها از بی مروتی آدم واقعی ها مچاله شده بود و هربار سخت تر از بار قبل خودش را باز سازی کرده بود...............

خودش هم میدانست شاید روزی برسد که هیچ وقت خوب نشود..............

 

/ 10 نظر / 22 بازدید
فرهاد بی تیشه

فکر کنم راه گم کردم و اینجا آفتابی شدم پست خیلی قشنگیه . لذت وافر بردم آدمک آخر دنیاست ، بخند

فرهاد بی تیشه

فکر کنم راه گم کردم و اینجا آفتابی شدم پست خیلی قشنگیه . لذت وافر بردم آدمک آخر دنیاست ، بخند

رویا

ساده بگويم.... ساده بگويم نگاه زاده علاقه است وقتی دو چشم روشن عشق به تو نگاه می‌كند تو ديگر از آن خود نيستی كودك می‌شوی، جوان هستی و جوانی نمی‌كنی رد می‌شوی، پير هستی، می‌مانی هميشه در پی آن گمشده‌ای هستی كه با تو هست و نيست باز در پی آن علاقه پنهان آن نگاه هميشه تازه هستی از آن دو چشم روشن عشق را در غبار بی‌امان زمان، جستجو می‌كنی غافل از اينكه او ديگر تكه‌ای از تو شده است سايه‌ای خوش بر دل تو گوشه گوشه اين خراب سرشار از عطر نگاه توست، عزيز محمد علی بهمنی

رویا

من از عهد آدم تو را دوست دارم از آغاز عالم تو را دوست دارم چه شب‌ها من و آسمان تا دم صبح آه کشیدم..نسیم دوستتدارم

رویا

اي قامت بلند اي از درخت افرا گردنفرازتر از سرو سر بلند بسي پاكبازتر اي آفتاب تابان از نور آفتاب بسي دلنوازتر اي پاك تر از برفهاي قله الوند تو مهربانتر از لطيف نسيم ساكت شيرازي در سينه خيز دماوند و دست تو دست ظريف تو گلهاي باغ را زيور گرفته است و شعرهاي من اين بركه زلال تصوير پرشكوه تو را در بر گرفته است من كاشف اصالت زيبايي توام مفتون روح پاك و فريبايي توام تو با نوشخند مهر با واژه محبت فرسوده جان محتضرم را از بند درد آزاد مي كني و با نوازشت اين خشكزار خاطره ام را آباد مي كني با سدي از سكوت در من رساترين تلاطم ساكن را بنياد مي كني با اين سكوت سخت هراس انگيز بيداد مي كني حميد مصدق

رویا

اي قامت بلند اي از درخت افرا گردنفرازتر از سرو سر بلند بسي پاكبازتر اي آفتاب تابان از نور آفتاب بسي دلنوازتر اي پاك تر از برفهاي قله الوند تو مهربانتر از لطيف نسيم ساكت شيرازي در سينه خيز دماوند و دست تو دست ظريف تو گلهاي باغ را زيور گرفته است و شعرهاي من اين بركه زلال تصوير پرشكوه تو را در بر گرفته است من كاشف اصالت زيبايي توام مفتون روح پاك و فريبايي توام تو با نوشخند مهر با واژه محبت فرسوده جان محتضرم را از بند درد آزاد مي كني و با نوازشت اين خشكزار خاطره ام را آباد مي كني با سدي از سكوت در من رساترين تلاطم ساكن را بنياد مي كني با اين سكوت سخت هراس انگيز بيداد مي كني حميد مصدق

gandom

زدن لبخند خیلی راحت تره تا بخواي توضیح بدي چرا حالت خوب نیـــست...!!!