کبوتر خیال!

روی بوم خونه های متعدد نشسته بود! روی بوم خونه ی آخر که نشست از بالا که به زمین نگاه کرد دید گستره زیر بال و پرش خیلی وسیع تر از بوم دل این و اونه!خواست روی بوم آسمون بشینه اما آسمون بوم نداشت! ولی میشد دلش به وسعت آسمون باشه!رفت و رفت تا رسید به دل خودش! این بار دل دیگرون بود که میومدن و لب بومش مینشستن! کبوتر فهمیده بود که پرپر زدن اول خودشو زخمی میکنه بعد بوم دیگری رو آزرده! حال کبوتر دلم لب بوم دلم نشسته و آروم وآسوده مثل یه کبوتر توپولی سفید سرمیگردونه و گستره اروم و بیکران دلم رو میبینه! مثل یه آسمون آبی آفتابی! از اون روزایی که خیلی دوست دارم! میشم یه گوله انرژی! مرسی آسمون آبی پهناور که وسعت رو از تو می آموزیم!

/ 2 نظر / 7 بازدید
57

همیشه دو چیز برام خیلی عجیب بوده؛ 1- خدا که نمیبینیش و میدونی وجود داره، 2- آسمون که میبینی و میدونی که وجود نداره، آسمون هرکسی در حقیقت تصویر دلش در محید بیرونی است هر چه دلش بزرگتر باشه آسمونش هم بی انتها میشه ولی اگر دلش کوچبک باشه یا دلش گرفته باشه دیگه آسمونش هم کوچیک و کوچیکتر میشه به قول کسرایی در شعر آرش " سقف اسمان کوتاه" میشه براش. پس واقعا آسمان هرکسی به اندازه دل اوست. و اگر خواستی در آسمان بری بالا و اوج بگیری باید دلت را و سینه ات را فراخ کنی و البته برعکس آن نیز درست است؛ یعنی اگر ظرف محبت و ایمان را بزرگ گردانی در آسمان اوج خواهی گرفت.

57

یله بر نازکای چمن رها شده باشی پا در خنکای شوخ چشمه ای و زنجره زنجیره ی بلورین صدایش را ببافد در تجرد شب واپسین وحشت جانت ناآگاهی از سر نوشت ستاره باشد غم سنگینت تلخی ساقه ی علفی که به دندان می فشری همچون حبابی نا پایدار تصویر کامل گنبد آسمان باشی و روئینه به جادویی که اسفندیار مسیر سوزان شهابی خط رحیل به چشمت زند و ایمن ترین کنج گمانت به خیال سست یکی تلنگر آبگینه ی عمرت خاموش در هم شکند.