یادت

شـاید این صفحه همان پنجره رویایی است
...که من از شیشه شفاف لغات

روی زیبای تو را می بینم

گاه تابیدن مهتاب حضور و نسیمی که معطر به تو و شادابی است
می خورد بر تن این پنجره  رویایی

واژه ها می خوانند غزل مستی تو.....شعر بیتابی من
و گل هر کلمه رنگ عشقی دارد
که در اندیشه من
رنگ چشمان تو است

ای صدایت پر از آرامش روح
و دلت آینه پاک وجود
باورت هست که من نغمه وصل تو بر لب دارم؟
و به یاد نامت همه شــب تا به سحر بیدارم؟؟؟؟

/ 2 نظر / 7 بازدید
فاطمه

فکر میکنم این منم که توی بدن تو دوباره جان گرفتم!نمیدونم چرا افکارم رو خونده ای از دلم با خبری !نکنه من توام تو منی؟؟؟؟نکنه ... اما چرا بی همیم! بیا تنهاییهامونو تنها نذاریم.... دست دوستی منو پذیرا باش!هرچند رقمی در دستهایم نیست اما بفشار تا یادم بیاید زنده ام.....

فاطمه

خوب حالا که دوست شدیم درباره من..... فاطمه حوالی 27. 28.29 شایدم بیشتر سنمه!توی مشهد به دنا اومدم بزرگ شدم عاشق شدم و دلم شکست... ازدواج کردم .توی سنندج زندگی میکنم دوتا پسر دارم!کامپیوتر خوندم قبل از به دنیا اومدن پسر کوچیکه مزون داشتم اما الان فقط بیکارم..... دارم درس میخونم مجدد !میخوام ژورنالشناسی رو تا آخر برم!شایدم آموزشگاه زدم! و در آخر هنوز عاشقانه دلتنگ کسی هستم که منو نمیخواست و منم بنا به عشق آزادش گذاشتم تا توی انتخاب اسیر خواستهای من نشه...