سیب!

می دانی خدا؟

چه سوالی میکنم !حتما میدانی!

داستان من از آنجا شروع شد که: گول خوردیم!سیب چیدیم!سیب خوردیم! بعد هبوط............

داستان تلخی بود نه؟ 

حالا اگر روزی بخواهم بگویم داستان من آنجا تمام شد که: یکی بود و آن یکی تو بودی و بعدم باز توبودی و من آمدم و دوباره رفتم بازهم توبودی!

حالا بازهم تو می مانی و خودت!

یک سیب ارزشش را نداشت که این همه یکی بود و یکی نبود و آن یکی که نبود همیشه من بودم بهم ببافم!

واقعا ارزشش را نداشت!

 

 

/ 5 نظر / 18 بازدید
mehdi

اگرفاصله هاباعث بشه نتونم ببینمت مهم نیست! حس داشتنت به قشنگیه دیدنته.

mehdi

[گل][گل][گل][گل] [تایید][تایید]

فربد

تو خوبی و تو برای همیشه هستی و می مانی تومرهم شبهای تنهایی منی

فربد

کلبه ای پر از احساس و زیبایی به زیبایی پر پرندگان زیبای دشتهای میهنمان درود بر تو

فربد

نه تو بهشتی و بهشت از توست