حق من!

در شب باران به خاک ریخته گاهی
بوسه ی ابری که دل سپرده به ماهی

خط به خط سرنوشت من مژه ی توست
زندگی کوه بسته است به کاهی

زلف تو و عمر من؟ چه راه درازی!
چشم تو و حال من؟ چه روز سیاهی!

مسئله ی مرگ و زندگی نظر توست...
می کشی و زنده می کنی به نگاهی

حق من این زندگی نبود، خدایا!
جان مرا زود تر بگیر الهی

فاضل نظری
 
 
/ 3 نظر / 18 بازدید
رویا

من از کدام دیار آمدم که هر باغش هزار چلچله را گور گشت و بی گل ماند من از کدام دیار آمدم که در دشتش نه باغ بود و نه گل ‌ تیر بود و مردن بود و در تب تف مرداد ٬ جان سپردن بود * گذشت تابستان دگر بهار نیامد و شهر شهر پریشیده بی بهاران ماند و دشت سوخته در انتظار باران ماند امید معجزه ای؟ - نه امید آمدن شیرمرد میدان ماند * اگر چه بر لب من از سیاهی مظلم و پایداری شب٬ -ناله هست و شیون هست امید رستن از این تیرگی جانفرسا٬ هنوز با من هست... * امید! آه امید! کدام ساعت سعدی سپیده ی سحری را ـ صعود صبح سخی را به چشم غوطه ورم در سرشک ـ خواهم دید؟ حمید مصدق