تنهای تنها

و یادت هست در یک عصر پاییزی چه ها کردی


مرا تنهای تنها با دلی غمگین رها کردی

 

گذشتی نرم نرمک از نگاهی مانده در باران


چرا با روح سرگردان من اینگونه تا کردی

 

تمام شعرهایم را برایت یک به یک خواندم

 

بگو دیوان شعرم را چرا ماتم سرا کردی

 

و گفتی زیر لب رفتم ، بمان با درد تنهایی


ندانستی غمی شیرین برایم دست و پا کردی

 

همین امشب دلم می میرد از احساس تنهایی

 

چه می داند کسی شاید به مرگم اعتنا کردی

 

/ 6 نظر / 7 بازدید

[گل][گل][گل]

محمد پورغلامی

سلام صرفاً جهت اطلاع بگم با عکس هاي گيلان سري 4 شهر زيباي صومعه سرا آپم بدو بيا تا داغه نسوزي http://mohammadporgholami.persianblog.ir/ براي بهتر ديدن وبلاگ از نرم افزار فاير فاکس استفاده کنيد.

فرهاد بی تیشه

آخی یه شعری هست که خیلی به اینجا میخوره. ... چه شود که من بمیرم تو بیایی به مزارم ؟ ز لحد ندا برآرم که خوش آمدی نگارم دم آخر است بنشین که رخ تو سیر بینم که امید صد تماشا به همین نگاه دارم

فرهاد بی تیشه

درد من تنهایی نیست .درد من دیدن کسانی ست که برای مخفی کردن تنهایی خود به همه چیز چنگ می اندازند ! و چه ساده اند آنها که تمام وقتشان را با دیگرانند .به خیال اینکه هیچگاه تنها نیستند !