در شهر من این نیست راه و رسم دلداری

بایــد بفهمــم تا چــه حـــدی دوستم داری

موسی نباش اما عصا بردار و راهی شو

تا کـی تـو باید دست روی دست بگذاری

بیزارم از این پا و آن پا کردنت ای عشق!

یا نوشدارو باش یا زخمـــی بـــزن کاری

من دختری از نسل چنگیزم که عاشق شد

بیگانـــه  بـــا  آداب  و  تشریفــــات  دربـاری

هر کس نگاهت کرد چشمش را درآوردم

شد قصـــه ی آغـا محمدخـان قاجــاری!

آسوده باش، از این قفس بیرون نخواهم رفت

حتـــی  اگـــر  در  را  برایـــم  بـــاز  بگذاری

چون شعر هرگز از سرم بیرون نخواهم کرد

بایـد بـــرای چــــادرم حـرمت نگــــه داری

تو می‌رسی روزی که دیگر دیر خواهد بود

آن روز مجبوری کـــه از من چشم برداری

 

فاطمه سلیمان پور

/ 2 نظر / 7 بازدید