مادربزرگ

 

خاطرات کودکی ام سرشار است از عطر و رنگ های خوشایندی که گاه و بیگاه وقتی به مشامم می رسد ، آن روزها را در ذهنم تداعی می کند 

مثلا یاد آوری عطر کباب تابه ای های مادربزرگ هنوز هم برایم دلنشین است. خودش نیست ولی چهره ی خندانش ، پیشانی پر چینش که  چندقطره عرق نشسته بود گوشه اش و موهای بهم ریخته و پریشانش که نشان می داد از کله سحر در آشپزخانه مشغول پخت و پز بوده و هنوز مجال اینکه طره ی موهایش از جلوی چشمانش کنار بزند پیدا نکرده دلم را پر می دهد به سمت همان روزها. وقتی وارد خانه مادربزرگ میشدم می دویدم توی آغوشش! پیراهن گل گلی و نخی اش که سرآستینهایش را کش می انداخت و سه دکمه رنگی میدوخت زیر یقه اش همیشه بوی پیاز داغ و کباب تابه ای و پلوی دم کرده میداد. عطر پیراهنش از بوی همه ادوکلن ها ی مارک دار امروزی دل انگیز تر بود. مادربزرگ وقت نداشت موهایش را مش کند ، ابروانش را تتو کند و یا حتی ناخونهایش را طراحی کند که البته آن وقت ها متداول هم نبود. ولی سرانگشتانش همیشه به زیباترین طرحهای دل انگیز مهربانی آراسته بود. موهایش خاکستری و بعدها هم پنبه ای بی نظیری بود که خاطرات جوانی و دلبری هایش را از بین گیسوان سفیدش نقل می کرد. تعریف می کرد که: " مادرجان اون وقتها گیس داشتم تا زیرکمرم مشکی مشکی، آقا جونت دلش میرفت واسه گیسای بافته ی من" . الهی من بگردم برای همه آن عشقهای زیبا و نازنینی که آن روزها برایم میسرودی و من کودکانه نمی فهمیدمش! 

خاطره بازیم برمی گردد به چند روز پیش! توی آشپزخانه! داشتم کباب تابه ای درست میکردم برای دخترکم که عاشق این غذاست! گرمم شده بود! از آشپزخانه زدم بیرون تا کمی هوا تازه کنم! رفتم جلوی آینه! موهایم به پریشانی آن روزهای مادربزرگ بود ! ناخودآگاه پیراهنم را بو کردم! بوی کباب تابه ای می داد! نمی دانم برایتان اتفاق افتاده یا نه از بوی کباب تابه ای پیچیده بر پیراهنم سخت گریستم! عطری که دیگر ندارمش! آغوشی که سالهاس از بغل کردنش محرومم! 

دلم برای چهره ی خسته و مهربانش تنگ شده!

 

/ 0 نظر / 40 بازدید