به سان قصه های مادربزرگ، ساده و روان!

به سان برگهای خشک  کف پیاده رو، ترد و شکننده!

و به قدر گستردگی آفتاب صبحگاهی درخشان و فراگیر!

احساس درونی بی پناهم!

محبت سرشار بی مقصدم!

و اکنون موجودی زاییده شده از این حس نرم نازک مهربان به نام آدمک تنها!

موجودی که با روح و جانم آمیخته است و از احساسات بی کرانم ، چه خوب و چه بد جان می گیرد و سمت و سو می یابد. طفلکی تنها ، سراسیمه ی عواطف پرنوسان من است. گاهی به سان کودکی از شعف لبریز و لکه دوان در جست و خیز است و گاه مستاصل و بی پناه دست بر صورت و زانو زده ،آکنده از اندوه و ماتم ، چونان رانده شدگان از بهشت در هبوط خویشتن حیران.

 

 

 

/ 2 نظر / 19 بازدید
سيد

ممنون , پستت جالب بود اگه خواستي ميتونم لينکت کنم:x بهم سر بزن عزيز

رویا

فرقـے نمـے کند !! بگویم و بدانـے ...! یا ... نگویم و بدانـے..! ... فاصله دورت نمی کند ...!!! در خوب ترین جاﮮ جهان جا دارﮮ ...! جایـے که دست هیچ کسـے به تو نمـے رسد.: قلبــــــــ ♥ ــــــم.....!!