پریشان!

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

(دکتر علی شریعتی)

/ 2 نظر / 10 بازدید
فرهاد بی تیشه

سلام. این شعر قشنگی از شریعتی هست .اما میخوام اعتراف کنم از شریعتی زیاد خوشم نمیاد .یه سخنگوی قهار بود اما زیادی توضیح می ده . هبوطش رو بخونید .یه مفهوم رو که میشه توی 2 جمله منتقل کرد 3 صفحه براش می نوشت . طوری که به راحتی می تونی کتاب رو ورق بزنی و شیرازه ی کار از دستت در نره

فرهاد بی تیشه

و یه سری جمله های بسیار زیبایی هم داره که بعدا فهمیدم ترجمه ی آزادی از جمله های سایر مشاهیر هست و یه جورایی بهم برخورد ! اما در کل تکه هایی از شریعتی که اینور و اونور می بینم رو می خونم .چون می دونم نویسنده خودش اون متن رو تعدیل کرده