تو را گم می‌کنم هر روز و پیدا می‌کنم هر شب

بدینسان خوابها را با تو زیبا می‌کنم هر شب

تبی این کاه را، چون کوه سنگین می‌کند، آنگاه

چه آتشها که در این کوه برپا می‌کنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتشها ... خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می‌کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی - ای دوست -

چگونه با جنون خود مدارا می‌کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بی کسی «ها» می‌کنم هر شب

تمام سایه‌ها را می‌کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می‌کنم هر شب

دلم فریاد می‌خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی‌آزار، با دیوار نجوا می‌کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می‌گردی؟

که من این واژه را تا صبح معنا می‌کنم هر شب
          
                                                محمد علی بهمنی

/ 2 نظر / 4 بازدید
رویا

مرغ دل ما را که به کس رام نگردد آرام تویی، دام تویی ، دانه تویی..تو

رویا

می تراود مهتاب میدرخشد شب تاب نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک غم این خفته ی چند خواب در چشم ترم می شکند نگران با من استاده سحر صبح می خواهد از من کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر در جگر لیکن خاری از ره این سفرم می شکند نازک آرای تن ساقه گلی که به جانش کشتم و به جان دادمش آب ای دریغا به برم می شکند. دست ها می سایم تا دری بگشایم بر عبث می پایم که به در کس آید در و دیوار به هم ریخته شان بر سرم می شکند. می تراود مهتاب می درخشد شب تاب مانده پای آبله از راه دراز بر دم دهکده مردی تنها کوله بارش بر دوش دست او بر در می گوید با خود: غم این خفته ی چند خواب در چشم ترم می شکند