دلم برات تنگ شده!

من روز خویش را با آفتاب روی تو کز مشرق خیال دمیده است آغاز میکنم!من با تو می نویسم و میخوانم! من با تو راه می روم و حرف می زنم!وزشوق آن محال: که دستم به دست توست! من جای راه رفتن پرواز میکنم! آن لحظه ها که مات در انزوای خویش یا در میان جمع خاموش مینشینم: موسیقی نگاه تو را گوش میکنم! گاهی میان مردم در ازدحام شهر غیر از تو هرچه هست فراموش میکنم!

/ 2 نظر / 7 بازدید
این روزها ...

نسیبه جون! برعکس تو که مستقیما برای کسی مینویسی، من مستقیما برای کسی نمینویسم. اصلن من کلن آدم مستقیمی نیستم. و خب از اونجایی که کسایی که میان اونجا بعضیاشون میشناسن منو دوس ندارم ذهنیت خاصی داشته باشن. و از اونجایی که تو آدم بازی هستی تو احساس کامنتات یه شفافیتی میگیره که همه میفهمن یه چیزی هست که من و تو میدونیم (ولی به خدا خیــــــــــــــــــلی از نوشته های من تخیلی ان. یعنی فقط نوشته ان) اینه که اون دو تا کامنتت رو خصوصی کردم با اجازت[ماچ]

سلماز

خب ... آرام تر فقط موندن و رفتن نبود منظورم. یه تصویر خیلی قشنگ تر داشت. ولی از اونجایی که نظریه مرگ نویسنده میگه وقتی مطلب نوشته شد دیگه نویسنده مرده و خواننده هر جور که خواست مطلب رو میخونه، منم نمیگم منظورم رو [چشمک]