ک

به انتظار نبودی!

که انتظار بدانی!

تو بی قراری دلهای بی قرار چه دانی.....

چونان واژه ای که محصور شده باشد در هلالهای پرانتزی ، میان بازوانت محصور می شوم! 

سالها عاشق سرزمینی بوده ام که قصه اش همان حکایت

"جغرافیای کوچک من بازوان توست / ای کاش تنگ تر شود این سرزمین من" است.

جان دل!

جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش

کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست

گم گشته دیار محبت کجا رود

نام حبیب هست و نشان حبیب نیست

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد

ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست

و من همچنان بر این باورم که:

روا بود که چنین بی حساب دل ببری؟!؟

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 9 بازدید