وعده هایت

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می‌داد به او گفت: آیا سردت نیست نگهبان پیر گفت: چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.پادشاه گفت: اشکالی ندارد من الان به داخل قصر می‌روم و می‌گویم یکی از لباس‌های گرم مرا بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد اما پادشاه به محض ورود به قصر وعده‌اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد پیرمرد را که در اثر سرما مرده بود در قصر پیدا کردند که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می‌کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای در آورد.


/ 2 نظر / 9 بازدید
gandom

گاه می اندیشم چندان هم مهم نیست اگر هیچ از دنیا نداشته باشم ؛ همین مرا بس که کوچه ای داشته باشم و باران و انسانهایی در زندگیم باشند که زلال تر از باران هستند...[گل][گل]