پیامبر!

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید
که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.

از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟
مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید
و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.

حضرت سلیمان فرمود:
تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.

مورچه گفت: « تمام سعی ام را می کنم...»
حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود
برای او کوه را جابجا کرد.

مورچه رو به آسمان کرد و گفت:
خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد...


« تمام سعی مان را بکنیم...، پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست...»

/ 1 نظر / 10 بازدید
صدر

من این قصه را تا کنون نشنیده بودم؟! میت.ونی منشاء قصه را برای من بگی؟ منتظرم.ممنون