بگیر دست مرا

بگیر دست مرا تا تب تو را بسرایم

 

تو را تپنده تر از نبض واژه ها بسرایم

 

نپرس تازه تر چه داری که هر دقیقه هرآن

بگیر دست مرا و بخواه تا بسرایم

 

مرا به قلب خود،این متن نا نوشته ببر تا

نه از حواشی،از قلب ماجرا بسرایم

 

زبان دست صمیمی ست،ای زبان صمیمی!

بخواه از تو،ببخشید!از شما بسرایم

 

سکوت کن که فقط دست ها به حرف آیند

که از زبان"غرببان آشنا"بسرایم

 

چه بار ها به یقین میرسم ه از این پس

دراین زمانه ی کر،شعر بی صدا بسرایم

 

چه بار ها به خود گفته ام که:شاعر ساده!

چرا؟چرا؟به هزاران چرا،چرا بسرایم؟

 

و سال هاست به خود پاسخی نمیدهم،ای دوست

که روزی از تو که حس میکنی مرا بسرایم

                                                                                  محمد علی بهمنی

/ 2 نظر / 8 بازدید

مرگ در قاموس ما از بي وفايي بهتر است در قفس با دوست مردن از رهايي بهتر است قصه ي فرهاد دنيا را گرفت اي پادشاه دل به دست آوردن از کشور گشايي بهتر است تشنگانِ مِهر محتاج ترحم نيستند کوشش بيهوده در عشق از گدايي بهتر است باشد اي عقل معاش انديش، با معناي عشق آشنايم کن ولي نا آشنايي بهتر است فهم اين رندي براي اهل معنا سخت نيست دلبري خوب است، اما دلربايي بهتر است هر کسي را تاب ديدار سر زلف تو نيست اينکه در آيينه گيسو مي گشايي بهتر است کاش دست دوستي هرگز نمي دادي به من «آرزوي وصل » از « بيم جدايي » بهتر است فاضل نظري

gandom

امروز ميچيدم پازلهاي دلم را؛ديدم کامل نميشود بي ياد"تو" !