پایان داستان مجنون

دیگر زمان زمانه مجنون نیست
فرهاد
 در بیستون مراد نمی جوید
زیرا بر آستانه خسرو
بی تیشه ای به دست کنون سر سپرده است
 در تلخی تداوم و تکرار لحظه ها
 آن شور عشق
عشق به شیرین را
از یاد برده است
تنهاست گردباد بیابان
 تنهاست
 و آهواندشت
پاکان تشنگان محبت
چه سالهاست
دیگر سراغ مجنون
آن دلشکسته عاشق محزون رام را
 از باد و از درخت نمی گیرند
زیرا که خاک خیمه ابن سلام را
خادم ترین و عبدترین خادم
 مجنون دلشکسته محزون است
 در عصر ما
 عصر تضاد عصر شگفتی
لیلی دلاله محبت مجنون است
 ای دست من به تیشه توسل جو
 تا داستان کهنه فرهاد را
از خاطرات خفته برانگیزی
 ای اشتیاق مرگ
 در من طلوع کن
من اختتام قصه مجنون رام را
 اعلام میکنم

حمیدمصدق

/ 2 نظر / 7 بازدید
صدر

میدونی که من هیچ وقت از پرسوناژ مجنون خوشم نیومده؛ با حداقل فکر میکنم این شخصیت به هیچ وجه کمکی بهحل مشکلات انسان معاصر (مدرن) نمی کنه و به همین دلیل هم برای من از اول هم تموم شده بود! به شما هم توصیه میکنم درفضای همذات پنداری قضاقورتکی با مجنون و خود مجنون انگاری مهرطلبانه( به تعبیر خانم کارن هورنای) قلم و قدم نزنی. حیف این فرصت نیست که در خلسه های نوستالژیک تباه بشه!!؟! مجنون ( و قصه او) را بگذار برای سالکانی که فرق سلوک و خود آزاری برایشان یک معمای ابدی شده است.

این روزها ...

این روزها همه مجنونیم. بی که لیلایی ... جنون گرفته‌ایم. جنون ... نه برای رسیدن به لیلا. که لیلا "لیل" دارد. شب است. تاریک است. ما مجنون آرامشیم و به دنبال آرامش به همه چیز چنگ می‌رنیم جز به آنی که باید. ازدحام ... ازدحام حرف ... ازدحام فکر ... ازدحام آدم ... آدم را از خودش میگیرد ...