کلبه

و تو در‌ آن دوردستها کلبه ی تنهایی ام را به نظاره نشسته ای!

هرروز که صبح میشه و خورشید حضورشو اعلام میکنه من با اضطراب بیشتری بیدار میشم! ای خدا! ای کاش! یکی بیاد از دور یا نزدیک و بگه: بیا اینم اونی که میخواستی! دلت آروم بگیره! من هرچی نشستم یکی بیاد و از تو یه خبری بیاره و دلمو خوش کنه نشد که نشد! به هزار نفر گفتم بیاید و این وبلاگو ببینید، دریغ و صد افسوس که اونی که این سراچه دل به یاد او باز شده نیم نگاهی هم به این ویرانه نمیندازه! ای کاش بخونی و بفهمی داری چه میکنی با من! ای کاش کم کم عطر حضورت رو اینجا حس کنم! به امید اون روز!!!!!!!!!

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/۱٢/٥ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط مهتاب نظرات ()


Design By : Pichak