کلبه

و تو در‌ آن دوردستها کلبه ی تنهایی ام را به نظاره نشسته ای!

امروز که بیدار شدم حس بهار داشتم! حس کردم شاید یعنی حتما امروز حضورت جوانه میزند! شاید امیدی واهی باشد ولی همین بس که امروزم را به دلخوشی می سپرد. امروز چشمانت پر رنگتر از گذشته دیده میشد! روشنّ روشن نه به ظاهر خاموش و خفته که مبادا چون منی شیدا دل خوش کند به بودنت!حکایت غریبی است نبودت نازنین! نبودنت دلشوره از دست دادن ندارد ولی غم دوری و دلتنگی دارد که به جان خریدنش بسی شیرین است و گوارا! چونان خسته ای که در بیابان سراب میبیند که به امیدی میدود، گرچه به آب نمیرسد ولی شوق به آب رسیدن میکشاندش تا......... ناکجا آّباد!شاید روزی به آب رسیدم!!!! حتما میرسم این را در خودم میبینم! آن روز وجودم لبریز می شود از شکوفه های شوق و اشتیاق با تو بودن که بهار آورده در دلم! میهمانی شکوفه های زیبای اشتیاقت چه بزمی است ! با تپش دیوانه وار قلبم  پایکوبی کن نازنین! برقص و شاد باش که فرش زیرپایت دل من است و آوای بزمت تپش آن! گلباران اشکهایم برسرت چونان شکوفه باران باغهای پرشکوفه بادام می ماند که زیبایی پایکوبیت را دوچندان می کند! میدانم عزیزدل! میدانم! بهار می آید!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ توسط مهتاب نظرات ()


Design By : Pichak