کلبه

و تو در‌ آن دوردستها کلبه ی تنهایی ام را به نظاره نشسته ای!

هنوز چیزی کم است انگار،و من تا می نویسمت قلم در دست های من رقص برگ است میان دلتنگی باد،و بگذار بنویسمت ...از عمق احساسم.
که اول، .. باید " باید غرق شد در تو" ....بعد ..(نه هنوز چیزی کم است انگار ، آهان... خودم، دلت ، دلم...! )
و حال می نویسمت،از خیال خاطراتت ،از خنده های شبانه ی دزدکی،از انتظارهای دلواپسی،و می نویسم،از روزهای خوب ، که شناختم در کنارت عشق را !
و از روزهای بی خبری ، که باید گاهی رها کرد...! تا شناخت ، تا برگشت ... !و ازین لحظه ها که پر است از رنگ، از شور، از احساس... از دل تنگی..

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٠ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ توسط مهتاب نظرات ()


Design By : Pichak