کلبه

و تو در‌ آن دوردستها کلبه ی تنهایی ام را به نظاره نشسته ای!

دیرگاهیست که تنها شده ام

قصه غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است

باز هم قسمت غم ها شده ام

دگر آئینه ز من با خبر است

که اسیر شب یلدا شده ام

من که بی تاب شقایق بودم

همدم سردی یخ ها شده ام

کاش چشمان مرا خاک کنید

تا نبینم که چه تنها شده ام . . .

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٠ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ توسط مهتاب نظرات ()


Design By : Pichak