کلبه

و تو در‌ آن دوردستها کلبه ی تنهایی ام را به نظاره نشسته ای!

امروز حتی بیشتر از دیروز احساس تنهایی میکنم! وقتی غربال میشوم! وقتی تفکیک میشوم از دلبستگیهایم! وقتی سانسور میشود همه درونم! از من یک اتاق خالی تاریک می ماند که هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند راهش را پیدا کند در این خرابات! من تنهایم!تنهای تنها با همه آشفتگیها و مشغله های اطرافم!

چقدر سرد و بی روح شده ام! چقدر یخ زده همه ریشه های احساسم!

مثل گدای کنار خیابان که هیچ کس برایش سکه ای هم پرتاب نمیکند و مات و مبهوت به عابران نگاه میکند بی حرکت و بی روح به تماشای اطرافیانم نشسته ام! به خیالشان چقدر دور و برم هستند چقدر هوایم را دارند! چقدر من کوتاهی میکنم در حقشان و آنها خوبند! مسخره است!!!!!!!!!!!!!!! خیلی مسخره!گرچه بذار دلشان خوش باشد که هستند که همینکه بفهمند نیستند شروع میکنند به اثبات بودنشان و وایییییییییی که خدا میداند چقدر آزاردهنده تر میشوند!چقدر غیرقابل تحمل میشوند!

من هیچ دوستی ندارم! من هیچ حسی ندارم! من عاشقم ولی معشوق ندارم! مجنونم که لیلا ندارد!فرهادم که شیرین ندارد!

دوست ندارم! هیچ دوستی ندارم!!!!!!!!!!!!!

تنهای تنهای تنها!

من خودم دوستم ولی دوستی ندارم! این قسمت قشنگ زندگی من است!!!!!!!!!!

آیا باور داری؟

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط مهتاب نظرات ()


Design By : Pichak