کلبه

و تو در‌ آن دوردستها کلبه ی تنهایی ام را به نظاره نشسته ای!

من روز خویش را با آفتاب روی تو کز مشرق خیال دمیده است آغاز میکنم!من با تو می نویسم و میخوانم! من با تو راه می روم و حرف می زنم!وزشوق آن محال: که دستم به دست توست! من جای راه رفتن پرواز میکنم! آن لحظه ها که مات در انزوای خویش یا در میان جمع خاموش مینشینم: موسیقی نگاه تو را گوش میکنم! گاهی میان مردم در ازدحام شهر غیر از تو هرچه هست فراموش میکنم!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ توسط مهتاب نظرات ()


Design By : Pichak