کلبه

و تو در‌ آن دوردستها کلبه ی تنهایی ام را به نظاره نشسته ای!

شنیده بودم میگن دنیا خیلی کوچیکه!

چقدرشو ندیده بودم که دارم کم کم میبینم! خیلی اتفاقات عجیب این روزها میفته بعد از گذشت سالها که دنیا رو روز به روز تو چشمم کوچیکتر میکنه! شایدم علتش افزایش و بالا رفتن سنمه! احتمالا به خاطر همینه که پدربزرگ مادر بزرگامون تو یه سنی همش از رفتن حرف میزنن! کوچیکیه این دنیا تو نظرشون به قدری میشه که جاشون تنگ و تنگ تر میشه! میخوان پربکشن برن یه جای بزرگ! این روزها حتی برای خیلی چیزها کمتر حرص و جوش میخورم! داره باور میشه که نیازی به جلز ولز کردن اضافی نیست اونچه باید بشه اتفاق میفته فقط داستان سخت و غیرقابل تحمل تر میشه به واسطه پاشاری بیش از حدمون. خوشحالم که خیلی چیزها رو دارم یاد میگیرم و صبرم رو زیاد میکنم!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٠ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ توسط مهتاب نظرات ()


Design By : Pichak