کلبه

و تو در‌ آن دوردستها کلبه ی تنهایی ام را به نظاره نشسته ای!

کم کم که میبینی داستان رو نمیتونی عوض کنی! کم کم که تو مغلوب میدون میشی! و سرد و یخ زده بیرون گود می ایستی و حذف شدنت رو نظاره میکنی! اونوقته که میره تو دنیای سکوت و تنها با یه لبخند و یا شاید اخم جواب اطرافیانت رو میدی!

عزیزی نوشته بود : وقتی پا به سن میذاری افسوس از دست داده ها رو میخوری ! میتونم به جرات بگم افسوس! بهترین و دردناک ترین واژه برای گذشته است و نمکی است برزخمهای حال! باز هم سکوت شاید التیام نمک زخمهام باشه! و نهایت و اوج التیامم اشک! اشکهای بی پایانی که گاها به احترام شکسته نشدن سکوتم بلعیده میشن و تو گلو میشینه و بغض میاره!

هرچند تا امروز به تنها چیزی که ایمان پیدا کردم سکوته!میدونم که درونم رو فریاد میکنه! فکر کنم همین کافی باشه!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۱ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ توسط مهتاب نظرات ()


Design By : Pichak