کلبه

و تو در‌ آن دوردستها کلبه ی تنهایی ام را به نظاره نشسته ای!

این روزها چقدر خسته و ناتوانم! ناتوان از داشتن نداشته هایی که روزی آرزویم بودند! چقدر سنگینم از باری که ناخواسته به دوشم افکنده اند! شاید روزی از او بپرسم آیا شانه های من توانش را داشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بی رحمانه نیست برای موجودی با ضعفهای انسانی این همه امتحان؟

سخت گیری نبود به من؟ خب داد میزدی سرم! دعوایم میکردی!!!!!!!!!!!!

چرا هی ناتوانیم را راه و بیراه به رخم میکشی!!!!!!!!!!!

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خسته ام خسته!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/۱٩ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط مهتاب نظرات ()


Design By : Pichak