کلبه

و تو در‌ آن دوردستها کلبه ی تنهایی ام را به نظاره نشسته ای!

دلم قصد تو کرده...

هر چقدر میخوای جلو پاهایم سنگ بنداز سنگ نه  که کوه بنداز...

دل که  هوای معشوق کند دیگه میشود وهابی انتحاری...

این دل سیاهم قصد دیار تو کرده قصد کلبه تنهای تنهاییت

این سنگها جلودارش نیست .. این دل عاشق با این جاده های شیدایی آشناست

تنهای تنهای من خودت که میدونی

راه دور است و شاید عمر کفاف رسیدن نکند ولی....

میدونی که عاشقتم... میدونی

پس سنگ بنداز که دل هراسی ندارم چون...

ایمان آوردم مرا خواندی

آهی در انفاسم نمانده که بکشم آه ناب ندارم  آه هایم بوی نا مالوفی دارد

دیوونه تم و خودم نمیدونم

تو که میدونی..............

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٦ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط مهتاب نظرات ()


Design By : Pichak