کلبه

و تو در‌ آن دوردستها کلبه ی تنهایی ام را به نظاره نشسته ای!

 

ترا خبر ز دل‌ بی‌ قرار باید و نیست‌
غم‌ تو هست‌ ولی‌ غمگسار باید و نیست‌

اسیر گریه‌ ی بی‌ اختیار خویشتنم‌
فغان‌ که‌ در کف‌ من‌ اختیار باید و نیست‌
... ...
چو شام‌ غم‌ دل‌ اندوهگین‌ نباید و هست‌
چو صبحدم‌ نفسم‌ بی‌ غبار باید و نیست‌

درون‌ آتش‌ از آنم‌ که‌ آتشین‌ گل‌ من‌
مرا چوباده‌ ی دل‌ در کنار باید و نیست‌

به‌ سرد مهری‌ باد خزان‌ نباید و هست‌
به‌ فیض‌ بخشی‌ ابر بهار باید و نیست‌
نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٦/٢٠ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ توسط مهتاب نظرات ()


Design By : Pichak