کلبه

و تو در‌ آن دوردستها کلبه ی تنهایی ام را به نظاره نشسته ای!

و یادت هست در یک عصر پاییزی چه ها کردی


مرا تنهای تنها با دلی غمگین رها کردی

 

گذشتی نرم نرمک از نگاهی مانده در باران


چرا با روح سرگردان من اینگونه تا کردی

 

تمام شعرهایم را برایت یک به یک خواندم

 

بگو دیوان شعرم را چرا ماتم سرا کردی

 

و گفتی زیر لب رفتم ، بمان با درد تنهایی


ندانستی غمی شیرین برایم دست و پا کردی

 

همین امشب دلم می میرد از احساس تنهایی

 

چه می داند کسی شاید به مرگم اعتنا کردی

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٩ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط مهتاب نظرات ()


Design By : Pichak