کلبه

و تو در‌ آن دوردستها کلبه ی تنهایی ام را به نظاره نشسته ای!

خاطره میشودخرده کاغذهای به جا ماده از برگهای کنده شده ی تقویمم!!!

برگ!

برگی به یادت نوشتم و پاره کردم! همین ته مانده برگها کافی است برای یادآوری!!

همین که میپرسند12 تیر چند شنبه بود؟

من توی تقویمم برگ 12تیر ندارم!

پس ............

همه داغ میگذارند بردل دیگران و تو خرده برگهای خشک شده توی دلم رو که خش خش میکنند نبودنت را!!!!

باغ بی برگی!

باغ بی برگ! تنها تو میدانی معنای برگ چیست!

آن هم یک برگ چنار سبز!!! نه نه زرد و خشک! که قدیمها میگفتی !!!!!!!!!!

دلم برای بی مهری هایت هم تنگ شده! 16روز گذشته از این بی برگی اما اینگار 16ماه گذشته!!

چه دیر دور میشوی از خاطر و چه سخت خزان میشوی در دل!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٢۸ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط مهتاب نظرات ()


Design By : Pichak