کلبه

و تو در‌ آن دوردستها کلبه ی تنهایی ام را به نظاره نشسته ای!

کاش می شد لحظه ای پرواز کرد

حرف های  تازه ،  را آغـاز کرد

کاش می شد خالی از تشویش بود

برگ سبـزی  تحفــه  درویش بود

کاش تا دل میگرفت و می شکست

عشق می آمد ، کنارش می نشست

کاش با هر دل، دلی پیوند داشت

هر نگاهی  یک سبد لبخند داشت

کاشکـی  لبخنـدها   پایان  نداشت

سفره ها تشویش آب ونان نداشت

کاش می شد ، ناز را دزدید و بُرد

بوسه را با غنچه هایش چید و بُرد

کاش  دیـــواری  میـان  مـا  نبود

بلکه میشد آن طرف تر را سرود

کاش من هم یک قناری می شدم

در  تـب آواز ، جـاری می شدم

بـال  در  بـال  کبوتر میزدم

آنطرف ترها کمی سرمیزدم

با پرستوها غزل خوان می شدم

پـشـت هـر آواز  پنهان می شدم

کاش هم رنگ تبسم می شدم

در میان خنده ها گم می شدم 

آی مردم من غریبستانی ام

امتداد  لحظه ای بارانی ام

شهرمن آنسوتراز پروازهاست

در حریـم آبـی ، افسانه هاست

شهر من بوی تغزّل می دهد

هرکه می آید به او گل میدهد

دشتهای سبز  وسعت های ناب

نسترن ، نسرین ، شقایق آفتاب

باز این اطراف حالم را گرفت

لحظه  پرواز ، بالم  را گرفت

میروم آنسو، تو را پیدا کنم

در دل آیینه ، جایی وا کنم

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٩ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط مهتاب نظرات ()


Design By : Pichak