کلبه

و تو در‌ آن دوردستها کلبه ی تنهایی ام را به نظاره نشسته ای!

عجب صبری خدا دارد !!

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه ی اول

که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان،

جهان را با همه زیبایی و زشتی،

به روی یکدیگر، ویرانه می کردم .

 

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،

که در همسایه ی صدها گرسنه، چند بزمی گرم و عیش و نوش می دیدم،

نخسیتن نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لب پیمانه می کردم .

 

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،

نه طاعت می پذیرفتم،

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده،

پاره پاره در کف زاهد نمایان،
سبحه صد دانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم،
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان

هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو،
آواره و دیوانه می کردم!



عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم،
که می دیدم مشوش عارف و عامی، زبرق

فتنه این علم عالم سوز مردم کش،
بجز اندیشه عشق و وفا، معدوم هر فکری

در این دنیای پر افسانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم؛
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای زشتکاری های این

مخلوق را دارد!

وگرنه من به جای او چو بودم،
یک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل و فرزانه می کردم.

معین کرمانشاهی

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٢ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ توسط مهتاب نظرات ()


Design By : Pichak