کلبه

و تو در‌ آن دوردستها کلبه ی تنهایی ام را به نظاره نشسته ای!

ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق
که  نامی  خوش تر  از اینت  ندانم

وگر هر لحظه رنگی تازه گیری
به غیر از زهر شیرینت  نخوانم

توزهری،  زهر گرم  سینه  سوزی
توشیرینی که شور هستی از توست

شراب  جام  خورشیدی  که  جان  را
نشاط از تو غم از تو مستی از توست

به آسانی مرا از من ربودی
درون  کوزه ی غم آزمودی

دلت آخر به سرگردانی ام سوخت
نگاهم   را   به  زیبایی   گشودی

بسی    گفتند   دل    از   عشق    برگیر
که نیرنگ است و افسون است وجادوست

ولی  ما  دل به او بستیم و دیدیم
که او زهراست اما نوشداروست

چه غم دارم که این زهر تب آلود
تنم  را   در   جدایی   می گدازد

از آن شادم که در هنگامه ی درد
غمی  شیرین   دلم  را  می نوازد

اگر  مرگم  به   نامردی   نگیرد
مرا مهر تو در دل جاودانی ست

وگر  عمرم  به  ناکامی سر آید

ترا دارم که مرگم زندگانی ست
فریدون مشیری

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۳/٢۱ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط مهتاب نظرات ()


Design By : Pichak