کلبه

و تو در‌ آن دوردستها کلبه ی تنهایی ام را به نظاره نشسته ای!

خستگی مدتیه نمیزاره فکر کنم! بنویسم!

باور نداری ببین چند روزه برات ننوشتم!

چندروزه که دلم برات تنگ نشده! عجیبه از اون روزی که دیدمت تا به امروز عطشم کم شده! کافی بود این همه مدت درک میکردی که داشتنت برام مثل آب حیاته! اگر بدونی که چه آبی بر آتش دلم نشاندی!

به هرحال من خستم! تو هم خسته ای میدونم! به هرحال من با مرور خاطراتم با تو زمان سپری میکنم !!!!!!!!!!!

توچی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خاطراتم یادت میمونه!!!؟؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٢/٢۸ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ توسط مهتاب نظرات ()


Design By : Pichak