کلبه

و تو در‌ آن دوردستها کلبه ی تنهایی ام را به نظاره نشسته ای!

دلم نمیخواست برات بنویسم!!!

چه فایده که نمیخونیشون! دلم میگیره! میشکنه!

خنده های تلخت! عطر دهانت! ونرمی ریشهای روی گونه هات! دلم رو میسوزونه که ندارمت!

چقدر دوری عزیز! چقدر دست نیافتنی! چقدر نبودنت حس میشه!

یکی میگفت ملکه ذهنم شدی! حالا میفهمم که توهم شدی پادشاه ذهن و دلم!

حکمرانی میکنی براین قلمرو بی انتها! اما سخت نتاز!!!زمین زیرپایت شیشه ای است که به تاختنی میشکند و فرور میریزد! نه از آن جهت که دل من است بلکه از آن جهت که خرده هایش به پایت ننشیند که طاقتم نیست دیدن زخمی بر جسم و روحت!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٢/٢۱ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ توسط مهتاب نظرات ()


Design By : Pichak