کلبه

و تو در‌ آن دوردستها کلبه ی تنهایی ام را به نظاره نشسته ای!

دیگر زمان زمانه مجنون نیست
فرهاد
 در بیستون مراد نمی جوید
زیرا بر آستانه خسرو
بی تیشه ای به دست کنون سر سپرده است
 در تلخی تداوم و تکرار لحظه ها
 آن شور عشق
عشق به شیرین را
از یاد برده است
تنهاست گردباد بیابان
 تنهاست
 و آهواندشت
پاکان تشنگان محبت
چه سالهاست
دیگر سراغ مجنون
آن دلشکسته عاشق محزون رام را
 از باد و از درخت نمی گیرند
زیرا که خاک خیمه ابن سلام را
خادم ترین و عبدترین خادم
 مجنون دلشکسته محزون است
 در عصر ما
 عصر تضاد عصر شگفتی
لیلی دلاله محبت مجنون است
 ای دست من به تیشه توسل جو
 تا داستان کهنه فرهاد را
از خاطرات خفته برانگیزی
 ای اشتیاق مرگ
 در من طلوع کن
من اختتام قصه مجنون رام را
 اعلام میکنم

حمیدمصدق

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ توسط مهتاب نظرات ()


Design By : Pichak