کلبه

و تو در‌ آن دوردستها کلبه ی تنهایی ام را به نظاره نشسته ای!

آبگینه دلم را شستشو دادم به آب دیده ام! باشد که در تنگ بلورین دلم و در زلال انسانیت وجودم متجلی شود! چنان آسان می نمود که انگار میشود به راحتی گل و لای خود فراموشی از آن بزدایم! شدنی بود اما نه به سادگی که من می پنداشتم!

یا من زلال درون ندیده بودم یا دلم هنوز آنچنان که باید شفاف نبود که خودم را در آن نظاره کنم! امروز دستم را که در چشمه دل تکان دادم از اعماقش غبار برخواست! آه! ته نشین بود درد درون و دوباره کدرشد تنگ بلورم! آه از نهادم برخواست که وای من! همیشه تعجیل در انجام امورم مرا به سطحی نگری وادار کرده! صبور باش نازنینم! صبور نور دیده! که بزرگان گویند: "به عمل کار برآید به سخن دانی نیست!" تو میدانی که سخن گفتن سهل است و عمل بس دشوار! سخن مران و بیاب آن گوهر ناب وجودیت را که زمان سخت در شتاب است و  محال است که لحظه ای برای تو از حرکت باز ایستد!

پ.ن: فیض روح القدس ارباز مدد فرماید           دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط مهتاب نظرات ()


Design By : Pichak